سال نو مبارک.
کورش خان بعد از چند روز سرما خوردگی حالش بهتر شده.حسابی هم شیطون شده چهار دست وپا می ره همه چیز رو هم می چشه .خوراک مورده علاقه اش هم دمپاییه...البته بعد از روزنامه.
قربونش برم حسابی هم خوش خنده است...می خوره زمین در حالی که درد داره و گریه می کنه کافیه براش ادا در بیاریم شروع می کنه به خندیدن وبعدش دوباره هم گریه اش رو ادامه میده.........


این شازده و سفره هفت سین

اینم عیدیه آقا کورش(اون عسلی که از دهنش آویزون شده رو دارین؟؟؟)

آقا عاشق رانندگیه(مخصوصا)فرمون.
(تویه بغل پسر عمه اش.دیگه ول کنه فرمون نبود)


حالا بگم از خواهر فداکار:
تویه راه برگشت از مشهد یه جا برای نهار وایسادیم.کورش رو با کریر گذاشتیم رویه تختی که می خواستیم بشینیم.یه پسر بچه با یه تفنگ اسباب بازی رویه تخت روبرو نشسته بود و کورش رو نشونه گرفت .صبا هم حسابی عصبانی شد چند بار سره پسره داد زد وقتی دید فایده نداره اومد جلویه کورش(بین تفنگ و کورش)نشست (البته با عصبانیت).بهش گفتم چکار می کنی؟ گفت: نشستم که اگه تیر زد به من بخوره...
بابا رضا که بعد از شنیدن این حرف از خوشحالی قاط زده بود.
پی نوشت: آهای کورش خان یادت باشه که خواهر جون چقدر دوستت داره.قدرش رو بدونیهاااااا
اینجابعد ازنهاره

تا بعد...